برهوت
واقعیتش اینه که زندگی به بخش خالی اش نزدیک، و بلکه وارد شده است!
دو شب و دو روز اومدن و تو آبادی موندن، واااااقعا خسته ام می کنه! اصلا انگار کاری ندارم اینجا. آویزونم. شده تو ترمینال باشی؟ احساس تعلق نمی کنی! می دونی که باید بری. می دونی می ری. می دونی جایی که بودی یک عالمه کار داشتی، جایی که می ری هم. ولی اینجا، فقط باید توقف کنی تا موعد رفتنت برسه...
اینجا، زندگی نمی کنم من. درواقع، زندگی من اینجا نیست! عادت ندارم.
حالا، خونه هم که می رم همینه! خونه خودم!
سوت و کووووووووور! بی مشغله و دغدغه ! چه کار بکنم؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۹۵ ساعت 18:50 توسط آرش
|