قروقاطی
می گم آره. منتهی بیخود پول حرومش کردم. الان فقط باید هی گرد و خاکشو پاک کنم
می گه نه. چرا بیخود. وسایل تزیینی بخر بذار روش. نقره بخر. مس بخر
می گم مرد حسابی، اونجا شده گذرگاه دزد، چی بخرم بذارم که فرداش نباشه
والله
شور زندگی وقتی هیچی به هیچی نباشه، بی معنیه. همین چهارتا تیرتخته که تو خونه هست هم اگه کمتر بود، باور کنید راحت تر بودم.
بگذریم
دیشب خواب می دیدم بچه ام دنیا اومده است!
یک پسر
بزرگ بود! دندون داشت مو داشت اصلا حرف می زد!
فکر که می کنم تلفیق همه روزمره هاست. تک تک صحنه ها، بریده چیزهایی هست که همین چند روزه هی اتفاق افتاده و مغزم با یک سناریوی دیگه کنار هم چیدتشون!
این خوب نیست. این نشونه خوبی نیست. آرامش نداریم. به کسی هم مربوطی نیست. یعنی کسی مقصرش نیست. فقط مائیم و خود خودمون که باید طور دیگه ای زندگی رو می چیدیم.
دیشب تو تاریکی رفته ام کشمش در کنم، یک خوشه به پستم خورده که انگورش ترش بوده! حالا کشمش ترش می خورم! کشمش هم که نه، انگور پلاسیده تا الان! باید دو ماه دیگه بمونه که کشمش بشود لاجرم...