روزی که رفت
اینم از اربعین.
راستش کار بخصوصی نکردیم، جز استراحت!
دیشب، یکی قفل در حیاط رو، دااااااااغون کرده بود!
یکبار صبح رفتم سراغ درست کردنش، همه بسته بودند.
عصر هم یک دور زدم، باز همه بسته بودند!
نشستم دو تا قفل رو کردم تو هم و، یک قفل نو از توش در آوردم!
حس می کنم یکی، داره شیطنت می کنه.
اینکه اول دوربین ها مونو می دزدند، بعد یکی میاد و اینجوری قفل رو چرخ می کنه تو هم،
به نظرم یک نفوذ یواش یواش باید حساب بشه!
نمی دونم
حضرت علی می گه امنیت، نعمتی است که وقتی از بین بره قدرش فهمیده می شه!
ما هم داریم امنیتمونو کم کم از دست می دیم انگار!
ژله بفرمایید! فکر کنم ژله طالبی است! سبزه رنگش...
ناهار میگو سرخ کردم. مسخره بود راستش! ملاتش جدا می شد موقع پشت و رو کردنش! بهرحال ولی خوردمش. الانم هیییییییییییییچ ایده ای ندارم واسه شکمم!
یکم ساز بزنم، اشتهام باز می شه لابد!
نصف یک بخاری رو هم کار گذاشتما! پاکش کردم و جابجا کردم و شیلنگ وصل کردم، ولی هنوز لوله بخاری رو نذاشته ام. هنوزم جداست. هوا به شددددت سرد شد امروز...