بیرون بودم، تابلو یک مغازه ای باعث شد یادم بیفته به دوستم و زنش و بچه اش

همونجا زنگ زدم بهش

به خانومش، وگرنه از خودش که هههههههههچ خوشم نمیاد!

یکمی حرف زدیم، گفت شله زرد پخته می خواد ببره خونه دوستش

می گفت دوستشون یک بچه دبستانی داره، که گویا یکبار که اونجا بوده اند یکی زنگ می زنه و نذری میاره ولی تعدادش کم بوده، به همسایه ها می رسه و به این نمی رسه

می گفت تا آخر روز مدام می رفت سرک می کشید که بازم کسی نذری میاره یا نه

راستش، خیلی دلم سوخت

اینکه چرا مامان این بچه اینقدر بی هنر و بی همّته، که بچه منتظر نذری باشه بگیر

تا اون که مرده شور ماها رو ببره با این آداب و رسوممون!

خدایی، می ارزه به اینکه دل یک بچه بسوزه؟ سگ بشاشه تو دیگ اون نذری که اینجور می خواد دل یک بچه رو بسوزونه!