بچه
همون همسایه، برام کاچی آورد الان!
بعد ظروفشو هم خالی خالی گرفت و رفت!
خب چکار کنم! مربای من هنوز شل بود! باید غلیظ می شد و خنک می شد و الخ!
والله!
بهرحال دستش درد نکنه.
یک نوشته ای رو دارم می خونم،
برادر زاده عزیز تو تلگرام گروه زده و اونشب زنگ و پس زنگ که عمو، گروه زدم شما هم بیا!
خلاصه ما هم رفتیم.
باباش کلا اهل کلنگ است، با این قرتی بازی ها میانه نداره! اینه که بچه دلخوش به عمو و عمه هاست.
خلاصه
الان دیدم یک پست گذاشته که دوم آذر تولد دکتر شریعتی مبارک باشه. گفتیم مبارک صاحبش
بعد باز نوشته که به کودکتان یاد دهید مشکلاتش را حل کند...
مفصل نوشته که از بستن بند کفش تا عبور از خیابان و الخ و دولخ...
یادم اومد به خواهرم...
احتمالا، ترم رو تمام نکنه و برگرده! چون نمی تونه مشکلاتش رو حل کنه!
یاد نگرفته.
صبح که می رفتم سر کار، دو تا بچه افغانی دیدم، کنار اتوبان، یک دختر یک پسر...
پسره ، دست دختره رو گرفته بود و با هم می رفتند
فکر کردم اصلا نیازی نیست این دست اونو بگیره! به حد کافی از اتوبان فاصله دارند و هوا به حد کافی سرد هست که بهتر باشه دستشونو تو جیبشون کنند، و الخ و دولخ منتهی،
از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان،
منظره قشنگی بود!
دست تو دست هم رفتن بچه ها،
دلگرمی قشنگی به آدم می داد.
الان که این پست برادر زاده رو خوندم، یاد همه این چیزها افتادم!
بالاخره، تا کی باید دست یکی رو گرفت!
کی باید ول داد ...
دیشب خیلی دلم سوخت واسه خواهرم. گویا بارون شدیدی گرفته بود و خیس شده بود. با تلگرام حرف می زدیم، تو قطار بود که بره سمت خونه. نوشت من جوجه آب کشیده شده ام! بعد نوشت کفشهام پره آب شده! بعد، اینکه تمام اینها که تو قطارند شلوارشون تا زانو خیس است و کفش بعضی ها عین مال من، مملو از آب...
خیلی دلم سوخت...
سختشه بچه...