خب،

خعلی هم خوب!

با اجازتون صبح، رفتم استخر!

کلی که رفتم، دم در، یادم افتاد که کارتمو نیاورده ام!

به طرف گفتم، خیلی راحت بهم کلید داد!

خدایی ها، نمی میریم اگه ملاک رو بذاریم بر صداقت!

والله!

موقع برگشت، زنگ امداد خودرو زدم و انصافا طرف تندی اومد و واسه بار  دوم، پایه هرزگرد رو عوض کرد!

فکر می کنم چیزی که برام انداخت هم کهنه بود. در کارتنش باز بود! منتهی، نمی شد شاخ و شونه کشید. مهم اینه که درست بشه. باید یک آچار شماره 13 هم بخرم که خودم بتونم تسمه رو بندازم سر جاش. لامصب خیلی هم تنگه، هم پیچ واپیچ! منتهی، به نظرم آدمیزاد باید راجع به هر چیزی که کونشو می ذاره سرش، اطلاعات داشته باشه!

داشتن یک آچار و دونستن اینکه کدوم پیچ رو باید شل و سفت کرد، از حداقل چیزهایی هست که باید خوب دونست.

راجع به سایر چیزها هم مطمئنم خودتون می رید دنبال فزونی اطلاعاتتون، اگر بخواهید سواری خوبی داشته باشید و به مقصد برسید!

بگذریم.

واسه ناهار، سالاد الويه تدارک دیده بودم. جاتون تهی! تمام شد ناهار .

یک چایی هم بزنم و،

یک بشقاب تخمه و ،

بعدش لالا !

خوش گذشت!

آب قطع شده است. فشارش کمه و نمی رسه به ماها. تصمیم گرفتم که از امروز، سیستم ظرف شستن رو عوض کنم! یک لگن رو مملو از ریکا و سرکه سفید کنم و ظروف آب زده شده رو وارونه غرقاب کنم توشون.

بعد آب می کشم!

 

سر راه، یک کارگر بختیاری رو هم سوار کردم. از سر قلعه شور تا ترمینال صفه. از شیراز می اومد. کاشی کار بود. می گفت یک زمانی تصمیم گرفتند تولید کننده گندم جهان باشند، هرچی آب بود از زیر زمین بیرون کشیدند، یکسال تولید کننده شدند، الان تشنگی می میریم!

می گفت دور شیراز، به اندازه خود شیراز، حاشیه نشین پیدا شده است

می گفت کارگر داشته ام، مزرعه اش رو ول کرده است. خشک شده همه درختهاش و الخ.

حس می کردی یک کارگر ساختمان، الان درک و فهمش از سیاست گذار دهه های پیش بیشتر است!

درسته که اون موقع معما حل نشده بوده و الان حل شده اما، حق بود کسی سیاستگزار (سیاستگذار) می بود که می تونست جلوتر از دم پای خدش و نوک دماغش رو ببینه!

اشتباه کردیم!