سوزن؟ 

سوزن!

سوزن جان!

الو!

می گم چطور شد از وقتی من مشتمو باز کردم که بی ...ایه ام، شما ییهو از ما گرخیدی؟

الانه کلّ مشکلت، دنبلان ما بود؟

خیییییییییلی زشته این ذائقه ات!

 

من اومده ام آبادی

خععععععععلی سرده!

نامردها نکردن از دیشب بخاری اینجا رو روشن بذارند، یخخخخخخخخ می زنه آدم! 

صبح تا بیدار شدم دیر شد. هشت و نیم بود! دیگه بدو بدو دوش گرفتم و محتویات یخچال رو دور ریختم و لبو پخته بودم کردم تو یخچال و خلاصه، صبحانه و یکم مرتب کردن خونه، طول کشید.

ظرفهام نشسته موند ولی جارو هم زدم حتی. می دونید، دلم نمی خواد اگه دیگه برنگشتم اون خونه، کسی که می ره یهو شوک بشه!

مرتب باید که بود.

مبلها رو مرتب کردم، سازمو با پایه نتش، تو یک زاویه قشنگ گذاشتم، لباسها رو از رو مبل و اطراف جمع کردم بردم توی دراور، لباسشویی رو خالی کردم و کلی لباس رو گوشه هال، پهن کردم که خشک بشه! می  دونید، تو تراس از بس خاک میاد، لباس کثیف می شه خود به خود! می ذارم گوشه هال! جا داریم!

گلدونها رو آب دادم. 

سطل آشغال رو خالی کردم و توالت رو شستم و جارو برقی رو تخلیه کردم و خلاصه ، کارستونی!

توی راه، یادم افتاده بود به خواهرم.

یاد دبی بودم

تو دبی، با اینکه همه چیز بود، یک دکمه ای ته دل من، یک حالی بود! گز گز می کرد! حس می کردم دورم از همه جا! حس می کردم اگه اراده کنم، نمی تونم برم خونه خودم. نمی شه برم دیدن بابام. مجبورم بمونم! مسخّر  یک چیزهایی ام! مثل بلیط ، مثل ویزا، مثل پول حتی!

تو مملکت خودش، آدم بی پول هم باشه، اون ترس رو نداره که تو مملکت خارجی، حتی پول داشته باشه! اینو حس کردم! عجیب بود برام منتهی، نمی فهمیدم اینجا چی داره

حالا طفلی خواهره رفته اونطرف و می دونم، داره می بره! دلتنگی، می کشه آدمو!