بابای من، از عنفوان جوانی که می ره تو آموزش پرورش شاه،

همچین استیل کارمندی به خودش می گیره جوری که وقتی بازنشسته شد هم خودشو موظف می دید ساعت هشت صبح نشده بیرون خونه باشه، ظهر بیاد ناهار بخوره و باز دو نشده بزنه بیرون!

هنوزم همون وضع است. 

واسه همینم، روزهایی که بارونی باشه، یا سرد باشه، یا تعطیل باشه، چون نمی تونه مثل هر روزش تو شهر بتابه و راه بره و هر از گاهی با رفقاش کنار یک گذری بایسته گپ بزنه، حس می کنه توی زندونه!

این حس رو یکم البته، من هم دارم. منم اگه شرکت نباشه، قاطی می کنم. وقت زیاد میارم هی بی بی سی می بینم، هی می خوابم، هی به گندترین وجه ممکن وقت می کشم.

فکر می کنم آدم باید یک رشته نریسیده ای رو بذاره واسه این روزهاش!

یک کاری رو، شاید کتاب خوندن، ساز زدن، شاید رقصیدن، نمی دونم!

یک کاری رو باید نیمه تمام، گذاشت واسه این روزها !

اما چه کار؟

...

خوبه آدم سیاست مدار بشه! شانس بیاره، بازنشستگی نداره! دااااااااااائم انگار قحط الرّجال...

البته اگه ما باشیم، گوشه زندان ! شانس که نداریم ما...