حرمت
گاهی، اتفاقاتی می افته که آدم به خودش میاد، پیش خودش حس می کنه هنوز رفتار بالغی نداره.
بچه که بودم، وقتی یک آدم بزرگ می دیدم لباس مرتب تنشه و ریششو سه تیغ و مرتب کرده و موهاش جو گندمی شده، با خودم می گفتم این حتما خیلی دیگه فهمیده و پخته باید باشه. فکر می کردم دیگه بالغ است.
وقتی کسی، زن و بچه دنبالش بود، فرض خدشه ناپذیری تو ذهنم میومد که با یک آدم بزرگ طرفم.
الان، خودم، موهام جو گندمی شده. سنّم بالاست، منتهی، تازه متوجه شدم رفتارم به هیچ وجه بالغ نیست!
پریروزها که اومدن پروژه منو عوض کنند، یک گزارش فنی دویست صفحه ای رو گذاشتن رو میز، گفتند ما طی یک هفته باید همچین حجمی از گزارش رو بخونیم، سوالاتمونو مطرح کنیم و جوابی که میاد (طی همون یک هفته ) رو نقد و نهایتاً بپذیریم و از اون به بعد مسوولیت دفاع از گزارش مزبور با ماست.
خب، کسی که کار فنی کرده می دونه این یک بلف است. هفته ای یک گزارش به اون حجم رو ارزيابی کردن، فقط در حد گرفتن غلطهای املایی انشایی اش ممکنه اما کنترل نقشه های پیوست بهش و کنترل طراحی هاش، بیش از اینها زمان می بره
اونروز ما تو جوّ دوستانه ای که بود به مزاح، گفتیم که خوندن این گزارش از رو، فقط یک هفته وقت می بره. نقد و بررسی اش پیشکش.
می گم نابالغ، اینه!
الان حرف چرخیده، رسیده تا بالا. اینطور تداعی شده که فلانی کارایی نداره! این حرفشه!
اینو مدیری نقل کرده که یک پروژه نه ماهه رو نه سال است نتونسته بفرسته. نقدهایی که به کارش اومده اینهاست: مملو از غلطهای نگارشی، ترجمه سطحی و سهو، حتی روجلدی گزارش با آرم اشتباه و الخ!
یعنی، من اگه بخوام به جایی بشاشم، بهتر از کار این بابا کار می کنم! چه برسه که از منظر فنی و منطقی گفته باشم زمان با حجم کار تناسب نداره و واسه انجام کار درست، به زمان متناسب نیاز می شه.
درستش می کنم.
با کسی که شعور نداره و فهم نمی کنه، کار نمی کنم!
می گن حرمت امامزاده به متولی است. من اگه باد می کردم به خودم و فیگور بقیه رو می گرفتم که ای واااااااای، چقدر کار دارم، نمی رسم، نیرو بدید، عقب برید، جلو بکشید، این قضاوت در مورد من نبود.
دیر نشده. از امروز، موتوری از آدم نمک به حروم زمین می ذارم که بفهمه یک من ماست چقدر کره داره.