اومدم ابادی، غروب بود تقریبا. 

زنگ زدند که جواب آزمایش مامانم اماده شده. زن داداشمم فوری یک نوبت دکتر گرفت و، هنوز ننشسته بودم، پا شدم اومدیم شهرکرد،دکتر.

بارون،عین دم اسب میریزه.

مامانم تب مالت هم نداشت.  مشخص بود اون دکتر چرکو، تشخیصش بهتر از خودش نیست.

داروهاش هم افاقه نکرده گویا.

چیزی که لج منو در میاره اینه که مامانم زمانی که حالش خوبه هم، عین مریضها نک و نال میکنه و حرف میزنه.

راستش، مامانمه،اما، فکر میکنم حق نداره عامداً اعصابمونو خرج کنه! عادت میکنه! تلقین میشه،تشدید میشه!

من نمیپسندم از کیسه بقیه خرج کردنو.

بیماری قابل درک است، اما قافیه رو باختن، نه!