دیشب، یک روستایی به اسم قلعه مدرسه بودیم

یک خونه متشکل از چندتا کانکس فلزی که یک بخاری نفتی گرمش می کرد

شام، قیمه بادمجون دادن بهمون

اینترنت نداشت. یعنی همراه اول خییییییییلی سوسو می زد. تماممون هم ریختیم سر یکی از رفقا که همراه اولش اینترنت داشت، اینه که کلا به کسی چیزی نرسید

من زود خوابیدم و خب تا صبح، با اون بالش بلند، گردنم شکست! یک نصفه از خوابمو بدون بالش به انجام رسوندم! راحت تر بود.

تو خواب، یک مراسم با شکوهی بود. منم لباس رسمی تنم بود و انگار صاحب مجلس بودم. میزهای غذا، محوطه ای خییییییلی بزرگ...

بهرشکل، صبح بلند شدیم بعد صبحانه ای که خیلی جدی گرفته نشده بود، رفتیم کوه

لا به لای جنگلهای بلوط، بعد از یک بارون مختصر، هوای نه چندان سرد، فووووووق العاده باحال بود

اونجا فهمیدم، اگه منو هم بعنوان یک ناظر ببرند سر یک پروژه، طی نیم ساعت، به راحتی می تونم گند بزنم به سالهای سال کار و مطالعات حتی یک تیم!

همیشه، وقتی کسانی میومدند پروژه ما و بعد دو سه تا ایستگاه که از دور نگاه می کردند سر تا پامونو به لجن می کشیدند، من خیلی زورم می گرفت! واسه همینم، خیلی خودمو کنترل کردم که اظهار فضل نکنم و فقط سوالهایی پرسیدم که بفهمم چی به کجاست. لزومی نداشت فکر کنم من بیش از بقیه می فهمم. 

تا ظهر، بازدیدها تمام شد. برگشتیم تو حیاط مصفّای اون دفتر کار و کنار منقلی بزرگ، جوجه کباب کردیم و بلوط!

می شه گفت اولین بار بود که بلوط می خوردم! خیلی باحال بود! شیرین و نرم، و لابد پر خاصیت.

عمدتا می گن واسه رفع روانی شکم خوبه! رفع اسهال. واسه همین من زیاد نخوردم گفتم حالا دیگه از اونطرف اثر می کنه به ما!

والله!

طبیعت قشنگ و بکری بود. مسیر سد کارون چهار. حتی خیلی نزدیکتر، دوپلان، نزدیک ناغان، استان چ و ب.

سر بزنید.

فقط خدمات بین راهی اندک بود و جاده ها خلوت. نمی دونم امنیت و امداد چطوریه اوجاها. احتیاط کنید اگه با خانواده اید.

عزّت مزید

 

بهشون گفتم دیگه من باهاشون نمیام. نمی دونم چرا منتهی، اصصصصلا دلم نمی خواست برم این سفر. ترجیج می دم بمونم خونه ام. 

سر راه برگشت، رفتیم یکی از دفاترمون تو یک شهرستان. یکی از همکارها، تنها، نشسته بود اونجا! دلم گرفت! توی دهات، با یک لامپ رشته ای زرد کمرنگ، یک تلویزیون که حتی حق وصل به ماهواره رو نداره، بدون شام...

کلا از انگیزه های رفتنم سمت ساز، درمانی بود به یک همچون مخمصه هایی که بهرحال، ممکنه واسه هر کسی پیش بیاد. تبعید، یا محل کار! تنهایی، غربت، خلوت...