شعر

عاشق زنی مشو 

که می اندیشد،
که می داند،
که داناست،
که توان پرواز دارد،
به زنی که خود را باور دارد!
عاشق زنی مشو که
هنگام عشق ورزیدن، می‌خندد یا می‌گرید،
که قادر است جسمش را به روح بدل کند،
و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"!
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد!
عاشق زنی مشو که
پُر،
مفرح،
هشیار،
نافرمان
و جوابده است!
پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی؛
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی،
چه با تو بماند یا نه،
چه عاشق تو باشد یا نه،
از اینگونه زن
بازگشت به عقب، هرگز ممکن نیست!

 

اشعار مارتا ریورا

چیزی گیرم نیومد بخرم

اومدم پارک

صدای کر کننده فواره ها...

نقطه عطف

این نظر یک متخصص است راجع به اون سن سی و دو سه سال دخترها. فرموده

دخترها از سن سی به بعد می زنه به سرشون یا اینوری می افتند یا اونوری

و نکته دیگه که اکثرا مادرهاشون هم، چون دخترشون تا این سن هنوز ازدواج نکرده می زنه به سرشون و رفتارهای عجیب  غریب می کنند. م تاسفانه تو جامعه ما ظاهرها همه مدرنیزه شده اما عمق افراد و خانواده ها همون فرهنگ سنتی و ببخشیدا، بیشعورانه وجود داره...

 

به من می گه گلان !

شخصیت منفی کارتون گالیور! 

بییییییییییی تربیت!

ولی خب باعث شد که سرچی بکنم راجع به سفرهای گالیور. بکنید جالبه. 

از مدیردوبلاژ سریال خوندم که صدای این گلان را از صدای یک گدا اقتباس کرده که تو بچگی میومده در خونه شون و می گفته: بده در راه خدا !

عبارت را دقت کنید حالا!

بده در راه خدا !!!!

خخخخخخخ

مثلا شما اگه اینو سرلوحه زندگیتون قرار بدید ها، چه حااااااااااااااالی بکنید از زندگی! خخخخ

گفتم گدا، دیروز سر مزار، یک زنه قدم به قدم مزارها را راه می رفت یک کیسه دستش بود یکی زیر چادرش، مملو از شکلات!

ظرف ما رو هم برداشت خالی کرد! فکر کن! شکلات کیلویی هفتاد هزار تومن، زارتی تمامشو ریخت توی توبره اش و رفت!

به باقی درگذشتگان قوم که سر زدم و درختشونو آب دادم، جا به جا، ملت اومده بودند تتمه پلاستیک شکلاتشون روی قبر گذاشته بودند و رفته بودند...

و بچه ها، چه شکمی از عزا در می کنند! فاتحه بلد نیستند و فکر می کنند اگه بایستند بالای قبری و با دست بزنند روی قبر، مثلا زنگ جلو پیشخوان همبرگری را فشار داده اند، ازشون پذیرایی می شه! خب واقعا هم می شه. بزرگترها که یا پیرند یا فشار و مرض قند و غیره دارند، کسی چیزی نمی خوره. می مونه بچه ها که حال کنند...

کنار ما یک خانومی هم  دفن شده، پسرهاش میان اغلب سر خاکش. شنیدم باباشون زن گرفته. فکر کن، شما زنها اگه یک کمپین هم راه می انداختید که علیه این نابرابری قیام کنید عالی می شد! مرده هنوز به سال نکشیده زن گرفته، بعد شماها به سنگ قبر طرف وفادارید! که چه؟ برید شوهر کنید بابا. زندگی زرتی تموم می شه. 

دیروز دیدم اسم مرحوم بابای منم از اسامی قرانی بوده! جالب بود برام. مطمئنم خودشم نمی دونست اینو!

فعلا همین. برم چایی بخورم و بعد برم یک تابی بزنم اگه انگور از دیروزی داشت بازم، یک سبد بخرم. نجاری ها رو هم بچرخم شاید اینجا چوب بخرم. همین و تمام

هرچی بیشتر می خونی، بجای اینکه بیشتر مطمئن بشی، بیشتر برات ابهام پیش میاد. انگار راست گفته اند که بی پیر مرو تو در خرابات! یادمه سوم راهنمایی که بودم معلم ادبیاتمون، خدا رحمتش کننده، آقای بیننده نامی بود، بهم گفت برو آخوند بشو! اون موقع، معلمها استعدادهایی را سعی می کردند هدایت کنند به حوزه و خب از نظر اون بزرگوار شاید من هم استعدادی داشته بوده باشم.

نرفتم. 

خر شدم!

من حوزه نرفتم و هنوز که هنوز است در جهالت عظمی دست و پا می زنم و دیر نیست که بمیرم و از علما کرور کرور فرسنگ، فاصله داشته باشم!

سوره صافّات، آیات اول سوره.

می گه آسمان را به انجم زینت دادیم، و از شرّ شیاطین محفوظش کردیم جوری که شیاطین گفتگوهای فرشتگان را نشنوند و اگر کسی خبری از فرشتگان دزدیده باشه با شهاب سنگهایی، دنبالش می کنیم!

إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ ﴿۶﴾
ما آسمان اين دنيا را به زيور اختران آراستيم (۶)
وَحِفْظًا مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ ﴿۷﴾
و [آن را] از هر شيطان سركشى نگاه داشتيم (۷)
لَا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ ﴿۸﴾
[به طورى كه] نمى‏ توانند به انبوه [فرشتگان] عالم بالا گوش فرا دهند و از هر سوى پرتاب مى ‏شوند (۸)

بخونید تو رو حضرت عبّاس! آیا نه اینکه تنها موجوداتی که روی این کره ارض، از شنیدن گفتمان فرشتگان محرومند، خود ماییم؟! ما شیطانهای مد نظر خداییم؟ 

 

و شهاب سنگ، علم امروز چطور سر شهاب سنگ با کتاب آسمانی ما همساز خواهد شد؟ اگر احیانا می شد چند کیلومتر جلوتر از مسیر شهاب سنگ یک توری گذاشت، آیا یک سارق اسرار الهی به تور می افتاد؟ موجودی مجسم آیا؟ قابل شکنجه و اعتراف؟

چه خبر است اون بالا؟

إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ ﴿۱۰﴾
مگر كسى كه [از سخن بالاييان] يكباره استراق سمع كند كه شهابى شكافنده از پى او مى‏ تازد (۱۰)
 

به صراحت می گه هممممممممممه را از توی آدمیزاد سفت تر و درست حسابی تر درست کردیم! 

بخونید چندتا آیه اش را . آیات دو تا سه کلمه ای و کوتاه. اقلا ده تای اول را بخونید:

 

یکم اگه همّت بیشتری بکنید و بیشتر بخونید می رسید به اینکه عرب اون زمان، خدا، مرد، نمی دونم، یکی از این میان، چه سلیقه ای داشته در مقوله زن! 

زن سفید چشم زیبای چشم درشت!

وَعِنْدَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ عِينٌ ﴿۴۸﴾
و نزدشان [دلبرانى] فروهشته‏ نگاه و فراخ‏ديده باشند (۴۸)
كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ ﴿۴۹﴾
[از شدت سپيدى] گويى تخم شتر مرغ [زير پ ر ]ند (۴۹)
 
من تخم می خوام !!!! تخم شتر مرغ! 

اون پست ذبیحه بودش ها، یک اشتباهی نقل شده بود الان باید درست کنم.

موضوع اینه که چادر ذبیحه خانوم نبوده که رفته لای چرخ.

ذبیحه جون خودش مریض بود. دارو مصرف می کرده دو روز گذشته. سوار موتور که می شه حاااااااالش بد می شه، جدی نمی گیره. بعد یکجایی، حس می کنه که دستاش ول شده! یعنی خودش نمی تونه خودشو سر موتور نگه داره! نتیجه هم می شه بخیه پشت و پیش کله اش و کوبیدگی یک سمتش و الخ!

خلاصه گناه چادر نیست. گناه خریّت زیر چادر است!

قصاب کریه

چقققققققدر من بدم میاد برم گوشت بخرم،

و این مادر ما اگه تا زیر در قابلمه گوشت نتپونه، انگار چیزی نپخته است!

خدایا ما را از عادتهای خوبمون حتی، بیزاری بده گاهی!

 

روزگاری که پدر فوت کرد، گوشت می خریدم کیلویی 40  هزار تومن امروز،

هنوز به سالگردش مدتها مانده است، خریدم کیلویی 65 هزار تومن!

ای به روح کسی که ...

یک گاهی، سرقت اتوبوس این شکلی است که طرف بیرون جاده کمین می کنه متوقف می کنه لخت می کنه الخ

یک بهتر گاهی، اونه که امروزه رایج است! نشسته پشت فرمون، همون سمتی می بره که نابودی است! کاش پنچر بشه اقلا اتوبوس!

 

آلپاچینو

وقتی آلپاچینو در نقش وکیل مدافع شیطان، نقش بازی می کنه،

به جمود هم مبتلا بوده باشی،

مغزت تکون می خوره، به فکر میری، و خدا را، با نگاهی پرسشگر، فقط نگاه می کنی...

قطعا اثر یک سکانس این فیلم، از سالهای سال منبر که معمم محل کلمات را مییییییییییییییییییییکشه، بیشتره،

انگار سخنران،

بقالی است که آب به ماستش بسته

که مایه اندکش را بتونه بیشتر بفروشه،...

 

 

یک حاجی داشتیم امسال، امروز برگشته بود و چند دقیقه، رفتیم دیدنش من آشنای با مراسم حج نیستم، نمی دونم چی به چیه. یکی از اعمالی که توصیف می کرد اما، حس جالبی داشت. 

می گفت یک دم غروب می برند صحرای فلان، یک زیلو فقط داری و باید تا نماز صبح اونجا باشی...

حالا همه لباس سفید احرام، انگار مرده هایی که با کفن از خاک بر اومده باشند،

یک صحرای بی انتها

یک شب دراز!

چه باید کرد؟

چادر نیست. خونه نیست. سقف نیست. هر طرف یک لباس سفید حیران بی چیز!

وحشت می کنه آدمیزاد !

شما باشید چه می کنید اون غروب را تا دم صبح؟

می شه خوابید، عین خری که رفته سفر !

می شه تمامشو نماز خوند، عین عابدین بی هنر

می شه تقسیم کرد، عین تاجرین حسابگر !

می شه چل شد !

می شه تا صبح، از وحشت روز قیامت،

لرزید به خود!

می شه یکشب، فقط مرد تا صبح!

...

صبح از نو کلاه برداری...